اخبار مهم سایت :   

لاگین افقی


خلاصه ای از سخنرانی استاد رائفی پور با عنوان "نیچه و مسیحیت" مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
محصولات سایت
نوشته شده توسط عبدالحسین   
دوشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۹۳

مشخصات مطلب

بازدید: ۳۳۶۳
تاریخ انتشار: دوشنبه, ۰۳ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۰۶
شناسه مطلب: ۱۰۱۷۷

İmage

خلاصه ای از سخنرانی استاد رائفی پور با عنوان "نیچه و مسیحیت"

 

 

 

لینک دانلود:

خلاصه ای از سخنرانی نیچه و مسیحیت {PDF}

İmage


۲۵ دسامبر به عنوان میلاد حضرت مسیح در نظر گرفته شده اما این تاریخ صحت ندارد و ساخته و پرداخته پاپ ها و کشیش های قرن ۳ و ۴ مسیحیت است. حضرت مسیح (ع) بر مبنای نگاه انجیل مهر ماه و یا قبل از آن به دنیا آمده است.اما متاسفانه یهودیان حضرت مسیح را تبدیل کردند به هروسی دیگر،هروسی که همزمان با زاد روز خورشید به دنیا می آید.در شب یلدا که طولانی ترین شب سال است روز کوتاهترین حالت را دارد،از فردای آن زایش خورشید شروع می شود،یک پنجه بر آن افزودند و آن را به ۲۵ دسامبر رساندند و دوباره خدای هروس را در مسیحیت به وجود آوردند،در حالیکه حضرت مسیح فرستاده شد که این تحریفات را از بین ببرد.

فردریش ویلیام نیچه یکی از فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ غرب است.در سال ۱۸۴۴ در لایپزیک روسیه به دنیا آمد. پدرش از کشیش های پروتستان است. در پنج سالگی پدرش می میرد و در یک خانواده تمام زنانه ادامه حیات میدهد.در جوانی زبان شناسی خوانده،در مورد تاریخ بررسی کرده،فیزیولوژی کارکرده،روشهای مختلف را سنجیده،از ادیان شرقی،از تاریخ یونان،نمادها و اسطوره ها،فلسفه،موسیقی و ... همه را مطالعه کرده است.
نیچه در سال ۱۹۰۰ فوت می کند.
بر روی آثار نیچه محمد علی فروغی و شجاع الدین شفا کار کردند به دلایلی کاملا ناسیونالیستی.

نیچه اخلاق را ساخته و پرداخته ی انسانهای ضعیف و یا افراد بسیار قوی برای سودجویی می داند.

در بخش ۱۲۵ دانش شادان میگوید:
«آیا داستان آن دیوانه را نشنیده اید که با چراغی در روز روشن آشکارا به دنبال خدا می گشت و پیوسته بانگ بر می آورد: خدارا می جویم! خدا را می جویم! اما این بانگ بسیاری را به خنده واداشت،زیرا از آن گروه بسیاری بودند که به خدا ایمان نداشتند.یکی پرسید: مگر خدا گم شده است؟ دیگری گفت:مگر کودکی کم شده است؟ مگر مسافر است یا آواره؟ این چنین مردم خنده سرمی دادند و غریو شادی آنان همه جا را آکند.دیوانه به میان جماعت پرید و چشم بر آنان دوخت، بعد دگرباره بانگ برداشت: من خود به شما خواهم گفت خدا به کجا رفته است. من و شما، یعنی ما، او را کشتیم. ما همه قاتل او هستیم.اما چگونه چنین کرده ایم؟چگونه دریا را خشکانده ایم؟ چه کسی با اسفنج داد تا تمامی افق را پاک کنیم؟ آن هنگام که زمین را از بند خورشید رهاندیم،چه کردیم؟اکنون این زمین به کجا می رود؟ما به کجا می رویم؟آیا از تمامی خورشیدها دور نمی شویم؟به عقب،به کنار،به پیش و به هرسو کشیده نمی شویم؟ آیا دیگر بالا و پایینی وجود خواهد داشت؟ آیا در این نیستی بی انتها راه را گم نمی کنیم؟آیا وزش دم عدم را حس نمی کنیم؟ آیا این دم سردتر نشده است؟»

یکی از مباحث معروفی که مطرح کرده بحث مرگ خداست:

«آیا پیوسته شب بلندتر نمی شود؟ آیا نباید از سپیده دمان چراغی بر افروزیم؟آیا آوای گورکن ها را که به دفن خدا مشغول اند را در نمی یابیم؟آیا تباهی خدایان را درک نمی کنیم؟آری، خدایان نیز تباه می شوند! خدا مرد.خدا مرده است! ما او را کشته ایم! ما، این قاتل قاتلان، چگونه خویشتن را تسلی خواهیم داد؟»

«برای نتیجه گیری از هر آنچه گفتیم باید مفهوم خدا را در مسیحیت نقد کنیم. ملتی که خود را باور داشته باشد خدای خاص خود را دارد و در وجود این خدا آن شرایطی را ارج می نهد که به آن به مرحله والا دست یافته است. یعنی فضیلتهای خویش را می ستاید و علاقه به خویشتن و احساس قدرت خود را در وجودی فرافکنی می کند که از او می تواند سپاسگزار باشد.ثروتمند در پی بخشش است و قومی مغرور به خدایی نیاز دارد تا برایش قربانی بدهد.دین در چنین شرایطی نوعی آیین سپاسگذاری است.فرد خویشتن را سپاس می گوید و برای این کار به خدایی نیاز دارد.»

«مفهوم خدا در مسیحیت یعنی همان خدای بیماران،خدای تارتننده،خدای شبه گونه از فاسدترین مفاهیم خداست که در زمین به آن رسیده اند. شاید این خدا شاخصی برای نمایش پایین ترین حالت در سیر نزولی گونه خدایان باشد. خدا بدل به مفهوم متضاد با زندگی شده است.به جای آنکه توجیه و تاییدی بر آن باشد با این خدا به زندگی طبیعت و خواست زندگی خصومت ورزیدند. خدا راهی برای نفی عالم وجود و نیرنگی برای عالم آخرت شده است،با این خدا نیستی جنبه خدایی یافته و خواست نیستی تقدس.»


«نباید مسیحیت را به زیور آراست و از پلیدی هایش کاست،زیرا جنگ بر سر هلاکت گونه ی والاتر انسانی بر پا کرده است،تمامی غرایز بنیادین انسان را تارانده،از این غرایز،بدی و تنها بدی را باقی گذاشته و این چنین انسان نیرومند را بدل به گونه ی ناپسند ((انسانی پست))ساخته است.»

یکی از نظریه های نیچه بحث قدرت است و اینکه مسیحیت به وجود آمده که جلوی قدرت را بگیرد.

«مسیحیت از تمام ضعیفان و فرومایگان جانبداری کرد،از تضاد غریزه های حفظ خویشتن زندگی آرمانی را پدید آورد و خرد تمامی سرشت های قدرتمند طبیعی را به تباهی کشانده.به انسان آموخته است تا والاترین ارزشهای معنوی را گناه وسوسه و تباهی بپندارد. فلاکت بارترین نمونه کامل بومی پاسکال ریاضی دان است که فکر می کند خِرَدش به خاطر گناه موروثی اولیه آدم تباه گشته.»

«و این امر تا آن سان است که من دقیقا تباهی را در آنجایی بیشتر احساس می کنم که تاکنون بشر آگاهانه آن امور را تا سرچشمه فضیلت مقام الوهیت خود دانسته است. من تباهی را در می یابم حالا شاید عده ای آن را فساد می پندارند. اما من ادعا می کنم تمام ارزشهایی که اکنون بشریت مطلوبترین آمال خود می پندارد به نهایت فاسد است.»

نیچه مسیحیت را دین ترحم می نامد:

«ترحم در تضاد با تحریکهای قدرت بخش است که نیروی احساس زندگی را می افزاید،یعنی افسردگی می آفریند.با هر ترحمی نیرویی از دست می رود.با هر ترحمی هدر رفتن نیروها فزونی و شدت می گیرد که به خودی خود سبب رنج در زندگی خواهد شد.خود رنج با ترحم به دیگران سرایت می کند و ممکن است سبب به هدر رفتن کل زندگی و نیروهای لازم زندگی شود.»

«و در مسیحیت بیشتر غرایز افراد مظلوم و زیردست مطرح می شود یعنی همان طبقات محروم که این دین را با هدف شفای درد خویش می کاوند.در این دین سرگرمی و ابزار رفع کسالت همان اخلاق سنجش گناهان است. انتقاد ازخود و تفتیش وجدان است.در این دین سخن از احساس عاطفی در برابر خدایی قدرتمند به میان می آید که پیوسته باید با نیایش او را حفظ کرد.در این دین بالاترین امور دست نایافتنی یعنی موهبت و برکت است.در این دین خبری از مردم نیست و بهداشت را چون امری شهوانی مردود می دارند.مسیحیت تعبیری خاص از خشونت با خویشتن و دیگران،نفرت از دگراندیشان و خواست متابعت است.تصورات تیره و تار و خشماگین همیشه در این دین مطرح می شود و والاترین حالت مطلوب از بین بردن والاترین ها همان احساس مبتلایان به صرع است. غذا را چنان برمیگزینند که برای انسان های ضعیف مناسب باشد و اعصاب را تحریک کند. مسیحیت به مفاهیم و ارزشهای وحشیانه نیاز داشت تا بر وحشیان حاکم شود و از آن جمله می توان به قربانی ساختن فرزند نخست،خون آشامی حین صرف شام،خوارداشت عقل و فرهنگ،شکنجه و آزار با بهره گیری از تمام شیوه های محسوس و نامحسوس و بزرگداشت بی حد و حصر آیین ها اشاره کرد.»

İmage

وی در کتابش به یهودیان نیز اشاره می کند:

بخش ۲۴: «یهودیان جالب توجه ترین قوم در تاریخ جهانیان هستند.زیرا مسئله ی بودن یا نبودن را با آگاهی کامل به بودن به هر بهایی ترجیح داده اند و این بها همان تحریف تندرویانه طبیعت، همه امور واقعیات جهان درونی و برونی است.آنها خود را خلاف تمام شرایطی جلوه دادند که تا آن زمان ملتی می توانست با آن زندگی کند و مفهومی متضاد با شرایطی طبیعی از خود پدید آورده اند و بدین سان آیین اخلاق،تاریخ و روان شناسی را به گونه ای جبران ناپذیر در تضاد با ارزشهای طبیعی آنها تحریف کردند.»

«بار دیگر همین پدیده را البته به میزانی چندین برابر و باز ناگفتنی تر چون رو نوشتی از آن قوم مشاهده می کنید. یعنی کلیسای مسیحی در قیاس با قوم قدیسان. هر گونه ادعا یا اصالت را کاملا بی ارزش می دانند. به این ترتیب یهودیان ننگین ترین قوم تاریخ جهان اند و تاثیرات بعدی آنان وجود بشری را چنان تحریف کرده است.»

«اگر از جنبه روان شناسی بنگریم در جامعه ای که بر پایه کشیشان شکل گرفته باشد وجود گناه امری ضروری است. آنان اهرم قدرت هستند و از گناه گذران زندگی می کنند و ارتکاب گناه امری لازم برای آنان است. والاترین اصل در این زمینه چنین است: خدا هر که را که کفاره دهد می بخشاید. به بیان ساده چنین می شود: آن کسی را می بخشایند که تسلیم کشیشان باشد.»

«ایمان سبب تفاوت بین مسیحیان نمی شود زیرا مسیحی کرداری دارد و این کردار دگرگونه است که سبب تفاوت میشود،یعنی در برابر کسی که بدخواه اوست در سخن و در دل هیچ مقاومتی نمیکند.بین بیگانه و آشنا،یهودی و غیر یهودی تمایزی قائل نمی شود.دیگران (یعنی در واقع همان هم کیشان یهودی) بر هیچ کس خشم نمی گیرد و هیچ کس را خوار نمی دارد. هیچ گاه در دادگاه حاضر نمی شود و ادعایی را مطرح نمیکند،یعنی سوگند نمی خورد در صورت لزوم حتی به رغم آگاهی از جفاکاری اثبات شده زن خویش او را طلاق نمی دهد.»

او در نقد مسیحیت ادامه می دهد که:

«این بشارت دهنده (مسیح) به همان سانی مرد که می زیست و می آموزاند البته نه برای آنکه انسانها را رستگار کند بلکه برای آنکه نشان دهد چگونه باید زیست. کردار اوست که برای بشریت باقی مانده است. یعنی رفتار در برابر قاضیان، تحریف کنندگان، شاکیان و هر نوع افترا و تمسخر رفتار او در پیشگاه صلیب.او مقاومت نمی کند،از خویش دفاعی نمی کند و هیچ گامی برای دفاع از خویش در برابر شداید بر نمی دارد بلکه حتی فراتر از آن ستیزه جویی می کند،التماس می کند،رنج می برد و به آنانی عشق می ورزد که بر او بدی روا داشته اند. سخنانش را با قاتل خود آن هنگام که بر صلیب است در سراسر انجیل می توان یافت. قاتل چنین می گوید: این به حق خدا و فرزند خدا بوده است و آن رستگار کننده نیز (یعنی مسیح) چنین پاسخ می گوید: اگر این نکته را دریابی جای تو در بهشت است.»

«از دیگر سو نتوانستند آن تکریم به غالب وحشیانه درآمده این روح های کاملا فروپاشیده را تحمل کنند و بپذیرند که هر کس بر اساس آموزه های انجیل و آموزه های مسیح ممکن است فرزند خدا باشد. این چنین انتقام آنان شد که مسیح را با گزافه گرایی فراوان به عرش برسانند و از خویشتن خویش جدا سازند. ازآن زمان به بعد مسئله پوچی مطرح شد. خدا چگونه چنین چیزی را میسر ساخت؟»

او در مورد پولس نیز صحبت کرده است:

«ایمان ما بیهوده است.این چنین به یکباره انجیل را به حقیرانه ترین سوگندهای وفا ناشدنی یعنی همان آموزش های بی شرمانه نامیرایی بدل ساخت و پولس خود چون پاداشی این نکته را به دیگران آموخت.پولس این پیام آور تباهی عجب اموری ار که قربانی نفرت خود نکرد.»

«و این تحریف گر از سر نفرت دریافت که تنها به چه چیز نیازمند است. به واقعیت و حقیقت تاریخی هیچ نیازی نبود و بار دیگر آن غریزه روحانی مآبی یهودیان همان جنایت بزرگ در حق تاریخ را تکرار کرد و گذشته و پیشینه خود مسیحیت شمرد و خود تاریخی جدید را برای ابتدای مسیحیت جعل کرد.»

«پولس در پی هدف خود بود و به همین دلیل نیز ابزاری می خواست. هر آنچه خود باور نداشت ابلهانی باور کردند که آموزه هایش را بین آنان می پروراند.پولس تنها می توانست از مفاهیم، آموزه ها و نمادهایی بهره جوید که با آنها می توان توده ها را به زیر یوغ کشید و گله هایی را پدید آورد.»

«اگر ایمان به حقوق اکثریت سبب انقلاب می شود و خواهد شد. ایمان به حقوق اکثریت باز هم مسیحیت و بی شک احکام ارزشی مسیحیت است که هر انقلابی را به خون و جنایت تعبیر می کند.مسیحیت قیام همه خزندگان بر زمین علیه هر بلندی و بلندمرتبگی است.»

«زیرا در پس هر واژه مسئله ای نهفته است. مرا خواهند بخشید که اعتراف می کنم بهترین سرگرمی هر روان شناسی مطالعه همین انجیل ها است.یعنی درک تضاد بین تباهی های ساده لوحانه و زیرکانه ترین و هنرمندانه ترین امور غرق در این فساد روان شناختی است. انجیل ها هر یک دارای ویژگی های خاص خود است.»

« و اگر بخواهیم سررشته امور را از دست بدهیم باید بپذیریم که این نخستین نگرش صحیح است. در مسیحیت هنر همان دروغ پردازی است.در مسیحیت هنر دروغ پردازی در باب امور قدسی حاصل همه تمرینها و فنون بس جدی چند صدساله ی یهودی است و دستیابی به مرتبه استادی نهایی است.مسیحی این آخرین برهان فریب خود برای سومین بار بدل به یهودی شده است.خوشبختانه این کتابها برای بیشتر مردم صرفا ارزش ادبی دارد،اما نباید دستخوش خطا شد.آنان می گویند داوری نکنید اما هر کس که با آنها مخالفت ورزد به جهنم می فرستند.»

«با داوری خدا خود داوری می کنند.با شکوهمندی خدا خویشتن را شکوهمند می پندارند.با مطالعه ی فضیلت هایی که خود قادر به دستیابی به آنها هستند و حتی بیشتر آن فضیلتهایی که برای مطرح ماندن خویش به آنها نیاز دارند به مبارزه بر سر حاکمیت فضیلتها تظاهر می کنند. فضیلت تنها شاهدی بر صحت ادعای ماست. انجیل ها را باید به مثابه کتابهای گمراهی با اخلاق خواند،یعنی این مردم حقیر اخلاق را تسخیر کرده اند و می دانند که در پس اخلاق چه نهفته است و چگونه می توان بشریت را با اخلاق به بهترین نحو مهار کرد.»

«آن یهودیان برتر که آماده بستری شدن در هر تیمارستانی بودند ارزشهای پس از خویش را دگرگون ساختند. گویی مسیح، مفهوم، معیار و حتی آخرین داوری در باب سایر امور بوده است.همه این ننگ به این دلیل فراهم شد که آنگونه خویشاوند و هم رسته نژادی در باب توهم خود بزرگ بینی یعنی همان توهم یهودیان ( که خودشان را بزرگتر از دیگران می دانند و وهمی بیش نیست) در جهان وجود داشت،اما همین که شکافی بین یهودیان و مسیحیان افتاد تنها یک گزینه باقی می ماند و این گزینه همان فرآیند حفظ خویشتن بود که یهودیان توصیه می کردند و آن را علیه خود یهودیان به کار می گرفتند،در حالیکه یهودی تا آن زمان خود این شیوه را در برابر همه غیر یهودیان به کار بسته بود،مسیحی اکنون صرفاً همان یهودی است با اندکی آزادی بیشتر.»

و باز در مورد پولس می گوید:

«اگر روزی این خدای مسیحیان را بر ما ثابت می کردند باز هم ایمان نمی آوردیم. خلاصه خدایی که پولس آفریده همان نفی وجود خداست. دینی چون مسیحیت که هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد و هر جا که بی درنگ پس از کوچکترین تماسی با واقعیت واژگون می گردد ناگریز به آسانی خصم خونی حکمت جهان یعنی علم می شود و ابزاری را نیک می داند که با آن بشود سخت گیری عقل، سخت گیری در مسائل وجدانی عقل، خونسردی ناب و آزادی عقل را مسموم کرد،ننگین ساخت و به بدنامی  کشید.پیامد آمرانه ی این ایمان رد علم است،در واقع دروغ به هر بهایی.پولس می دانست دروغ یا همان ایمان امری مفید است و کلیسا بعدها سخن پولس را درک کرد. آن خدایی که پولس را آفریده بود،آن خدایی که حکمت جهان را دقیقتر بگویم آن خصم سترگ هر نوع خرافات یعنی زبان شناسی و پزشکی را بر هم ریخت در حقیقت تصمیم نهایی پولس در باب این مسئله بود که خدا اراده ی خویش را قانون جهان بداند.»

«خدای عقل مطلق آن روحانی عالم مقام،آن کمال کامل در بوستان خویش گشت و گذار می کند اما کسل می شود.خدا بیهوده با این کسالت می ستیزد.بعد چه می کند.انسان را می آفریند،آن انسان سرگرم کننده.رحمت خداوندی با آن ضرورت خاصی که تنها در بهشت می توان آن را یافت و بی حد و حصر است.اما ببینید که این انسان هم کسل می شود و این چنین خیلی زود حیوانات دیگر را هم آفرید.نخستین خطای خدا آن است که به نظر انسان، حیوان سرگرم کننده نیست و انسان این چنین بر آنان چیرگی می یابد و خود نمی خواهد که حیوان باشد از این رو خدا زن را آفرید.زن دومین خطای خدا بود و این نکته را هر روحانی ای می داند سرچشمه ی همه ی تباهی ها زن است. این نکته را هم همه ی روحانی ها می دانند،در پس آن خدا علم را مطرح ساخت.»

«و بعد یکباره پولس پیدا شد.پولس آن صاحب نفرت نجسان که بدل به نابغه ای شده بود.نفرت از روم از عالم آن یهودی بی نظیر و ابدی.او دریافته بود چگونه می توان به یاری جنبش مسیحی با گذر از یهودیت آتش در جهان برافروخت.»
وی در انتهای بخش ۵۷ میگوید:

«آدم عاقل کلاً مسیحی نمی شود هیچ کس آزادی آنرا ندارد که خود مسیحی شود و هیچ کس به مسیحیت نمی گرود و اگر چنین کند بی شک بس بیمار است. ما دیگرانی که جسارت سلامتی و حتی تحقیر را داریم می توانیم به نهایت دینی را تحقیر کنیم که آموزه هایش در باب کالبد بشری نادرست است.هر امر سالم افتخار آمیز جسورانه و زیبایی چشم و گوش مسیحیت را می آزارد.بار دیگر آن سخن گرانبهای پولس به یادم می آید هر که در عالم ضعیف باشد هر که در این عالم ابله باشد و هرکه ناپاک باشد و تحقیر شده باشد خداوند او را بر می گزیند.این خلاصه ماجرا بود و با این نشانه ها تباهی به پیروزی رسید.خدا در صلیب.آیا هنوز هم اندیشه پنهان در پس این نمادها را در نمی یابید؟هر که رنج ببرد یا هر چه رنج ببرد مصلوب بشود پس خدایی است. فلذا رنج نبردن شیطانی است. مصلوب نشدن دفاع از خود شیطانی است.»

« در واقع تفاوت نمیکند خود با چه هدفی دروغ بگوید یعنی با حفظ امری یا نابودی آن دست به دروغ بزند. می توانیم مسیحی و هرج و مرج طلب را کاملا همسان بدانیم،زیرا هدف و غریزه آنان تنها نابودی است.»

در بخش ۵۹ درباره ارتباط بین فرهنگ اسلام و مسیحیت صحبت می کند:
«تنها کافی است که اثر یکی از آن مبلغان مذهبی برای مثال آگوستین قدیس را بخوانیم تا بوی آن مردان ناپاک را در راس امور بدانیم،اگر فکر کنیم رهبران جنبش مسیحی به نوع کم خردی دچار بودند فقط خویشتن را فریفته ایم.زیرا این آبای کلیسا بس هوشمند و حتی تا سر حد قداست باهوش اند.نسل آنان در امر دیگری است.طبیعت در باب آنان اهمال کرده و از یاد برده است که از آن هدیه نیک غریزه های پسندیده درست و پاک به آنان ذره ای عطا کند.بین خودمان بماند اینها حتی مرد هم نیستند،اگر اسلام مسیحیت را تحقیر می کند هزاران بار حق دارد زیرا شرط تحقق دین اسلام وجود مردان است.مسیحیت ثمره فرهنگ باستان را از ما ستاند و بعدها هم بار دیگر با ثمره فرهنگ اسلام چنین کرد.»

«آن عالم فرهنگ شگفت انگیزتر اعراب اسپانیا را که با ما در اصل خویشاوند بود و حتی از رم و یونان باستان نیز مفهوم و سلیقه ای برتر داشت لگدمال کردند، نمیخواهم بگویم با چه پاهایی.»

«چون پیدایش آن مرهون غریزه های بود،چون زندگی را با همان ارزشمندی های نادر و بس پخته اعراب اسپانیا تایید می کرد،جنگجویان صلیبی بعدها به ستیزه با امری پرداختند که بهتر بود به پایش روی در خاک می کشیدند،یعنی همان فرهنگی که در برابر آن فرهنگ قرن ۱۹ ما بس فقیرانه و بس عقب مانده است.»

«مسلما آنان در فکر غنیمت بودند و مشرق زمین نیز بس ثروتمند بود ولی هیچ کس به هیچ اصلی پایبند نبود،جنگهای صلیبی همان دزدی دریایی بود و دیگر اشراف آلمانی یعنی همان اشراف وایکینگ ها نیز در کنه وجود خود چنین حسی داشتند. کلیسا به خوبی می دانست چگونه اشراف آلمانی را به خدمت خود در آورد.چون اشراف آلمانی را به خدمت خود در آورد اشراف زاده آلمانی غلام کلیسا و پیوسته در خدمت غرایز پست کلیسا بود،اما مزد خوبی می گرفت یعنی کلیسا دقیقا به یاری شمشیرهای آلمانی خون و دلاوری آلمان ها به خصم نهایی خویش یعنی همه امور پاک بر روی این کره ی خاکی جنگید و نبرد مسیحیت با اسلام را نبرد همه آنها با همه امور پاک بر روی این کره خاکی نام می برد. در این زمینه پرسش های هراس برانگیز بسیاری وجود دارد. اشراف زاده ی آلمانی اصلا در تاریخ و فرهنگ متعالی وجود ندارد و شکی نیست که می توانیم علت آنرا حدس بزنیم مسیحیت و الکل هر دو بزرگترین ابزار تباهی است.»

این نظریه های نیچه که برخی از آنها نقل شد،بعدها در اروپا بسیار تاثیرگزار بود،حتی آلیستر کرولی در یکی از کتابهایش نوشته است که من بخشی از نظرات و تفکراتم را از نیچه گرفتم. اینگونه مشخص می شود که چطور جریان تحریف شده ی مسیحیت تبدیل شد به یک جریان ضد دین و ضد خدا که از بطن آن شیطان پرستی به وجود آمد.(یکی از نمادهای شیطان پرستی صلیب وارونه ست)

یا علی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

فهرست اصلی

اسلام شناسی - مهدویت

دشمن شناسی- جنگ نرم

اخبار داخلی و خارجی

فرهنگ صحيح اسلامي

مترجم آنلاین

دیکشنری

بین الملل

وبسایت همسنگران

ثبت ایمیل برای خبرنامه